آبان ۱۱ام, ۱۳۹۶

طنز؛ کمربند کایکو مهم تر است یا تغییرات سن بلوغ؟

یاسر نوروزی در ستون طنز روزنامه شهروند نوشت:

در طول این ٣۵‌سال پدرم دو بار حرف مهم با من زد؛ یک‌بار درباره‌ کمربند «کایکو» و جوان همجوارش «تسوکه» و یک‌بار هم درباره‌ تغییرات جسمی دوران بلوغ. در مورد اول خالصانه تمنا کرد من و برادر بزرگم بعد از دیدن این کارتون مثل سگ‌های بیابان تار به جان هم نیفتیم و فنون رزمی را روی نخاع و ترقوه‌مان پیاده نکنیم و در مورد دوم هم گفت: «پسر! یه کار مهم باهات دارم. برو تو اتاق!» پانزده سالم بود و جمله‌ پدرم را می‌شنیدم که مثل یک آمپول‌زن ‌گفت؛ انگار قرار باشد بروم داخل یکی از کابین‌ها دراز بکشم و تن بدهم به سوزن سوزدار سرنگ. گفتم: «باشه» و دیدم افتاده دنبالم و همه‌جا را می‌پاید.  دو صندلی هم آماده کرده بود در اتاق که نشستیم روی‌شان. دست‌ها را کرده بود داخل جیب و اضطرابش را می‌دیدم که می‌ریخت به پاها؛ تکان‌شان می‌داد. گفت: «پسر!» و ناگهان سکوت کرد؛ مثل این‌که در مراسم سوگواری برای یک فوتبالیست فقید ملی باشد. در هر حال استادیوم دونفره‌ ما یک دقیقه سکوت کرد و بعد از آن پدرم استارت زد؛ استارت یک دونده‌ پیر. اگر اجازه داشتم همان مسائل را برای خودش توضیح بدهم، بهتر عمل می‌کردم. بیچاره چندبار با دستمالی پارچه‌ای که همیشه در جیبش بود، عرقش را پاک کرد و ماراتونی پرپیچ و خم را دوید. البته ما پابه‌پای هم دویدیم. وقتی درباره‌ مسائل مهم این سنین حرف می‌زد، طوری به صحبت‌هایش گوش ‌دادم انگار درباره‌ موجوداتی شبیه به ای. تی. صحبت می‌کند. حتی دو، سه باری وسوسه شدم از روی تغافل بپرسم: «نه بابا! واقعا؟» اما نگفتم.  در عوض سرم را انداختم پایین و در پایان تنها بسنده کردم به یک ناآگاهی لُپّی. گفتم: «فقط یه سوال دارم.» پدرم سر تکان داد که بپرسم. گفتم: «مقصودتون اینه که هرمزها در این سن فعال می‌شن و…» حرفم را تصحیح کرد: «پسرم! هرمز نام تنگه‌ای در خلیج فارس است، اما ناراحت نباش. تو نمی‌دونی و ندونستن عیب نیست. نپرسیدن عیبه. تلفظ درستش «هورمون» هست که در سن بلوغ…» و یک‌بار دیگر به زمین خیره شد. من هم به همان نقطه خیره شدم تا شرمساری‌اش را با هم قسمت کنیم و دلسوزی پدرانه‌اش را قدردان باشم. حالا اما بعد از بیست‌سال از من خواسته همین مسائل را برای برادر کوچکم توضیح بدهم و من رفته‌ام داخل اتاقش. به شلوار پُرزاپش نگاه می‌کنم و در این فکرم اختلافی که بین من و پدرم در نسل‌‌مان وجود داشت دیگر مثل سابق صرفا یک شکاف نیست؛ چاک‌چاک است.  برادرم دستی به موهای سیخ‌کرده می‌کشد و می‌گوید سریع باشم چون کار دارد. من هم معطل نمی‌کنم و ماجرای هرمزها را خیلی فوری برایش توضیح می‌دهم. گاهی نگاهم می‌کند و گاهی با موبایلش پاسخ‌هایی به آن‌سوی خط می‌فرستد. مخاطب پیامک‌هایش را می‌شناسم؛ جوانی جعلّق است که آینده‌ای خاکسترنشین در ناصیه‌اش می‌بینم؛ دودی و مفلوک ته یک جوب. چندباری هر دو را نصیحت کرده‌ام اما آنها یکی، دو ساعتِ بعدی را پای ایکس‌باکس سپری نخواهند کرد. با هم بیرون می‌روند و دل‌دل می‌زنم کجا می‌روند. زور و چک و پس‌گردنی دیگر جواب نمی‌دهد و مثل آن پیرمرد قوزی، علامت مخصوص حاکم بزرگ هم جواب نمی‌دهد. فقط باید بنشینم و سر کنم با ته‌مانده‌ نوعی وظیفه‌؛ یک مُشت حرفِ ماسیده؛ کیفیتی شُل و وارفته که مثل آب دهان توی جوب افتاده و می‌رود. چه اهمیت دارد کجا؟


ایمیل سایت:  dargazkhabar.ir@gmail.com                         شماره سامانه پیامک سایت:    به زودی


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *